تبليغاتX
عشق پاک هدیه ایست خداوندی ...

عشق پاک هدیه ایست خداوندی ...

عشق

هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .

عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،

عشق سرطان دوست داشتن است ،

عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،

عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،

عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،

عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،

عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،

عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،

عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ،

عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ،

عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،

عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،

عشق شادی است ،

عشق آغاز روئیدن است ،

عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،

عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،

عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،

عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،

عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،

عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،

عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،

عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،

عشق بی عین و بی شین است ،

عشق چراغ نجات بخش انسان است ،

عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،

عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،

عشق آتش دلهای كباب است ،

عشق دردها را درمان می كند ،

عشق تمنای دو قلب است ،

عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:40  توسط رکسانا  | 

زیباترین قلب

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.  در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:28  توسط رکسانا  | 

امشب زمين يك گهواره كوچك است و من با تكانهاي آرام آن بين ازل وابد دررفت و آمدم. امشب همه پنجره ها را باز مي گذارم و همه كوچه ها را به تماشا مي نشينم به اين اميد كه يك بار ديگرعبورتو را ببينم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط رکسانا  | 

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
و من هم از ته دل فریاد می زنم که خیلی خیلی دوستت دارم.

 تقدیم به بهترینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:52  توسط رکسانا  | 

 

عشق يعنی قطره قطره آب شدن

در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن

عشق يعني بر دلی چيره شدن

دست از جان شستن و مـجنون شـــدن

عشق يعنی در حضور باران طوفان شدن

در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعنی در عميق قلب يار ساکن شدن

بر دامان وی افتادن و بی جان شدن

عشق يعنی در پی باد رفتن و راهی شدن

از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:27  توسط رکسانا  | 

ذره اي با عشق

پشتش سنگين بود و جاده‌های دنيا طولانی می دانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می کشيد. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد وگفت: اين عدل نيست! کاش اين همه پشتم را سنگين نمی کردی، من هيچگاه نمی رسم، هيچگاه  ...
و در لاک سنگی خود خزيد به نيت نا اميدی !
خدا سنگ پشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد.
هيچ کس نمی رسد. چون رسيدنی در کار نيست. فقط رفتن است، حتی اگراندکی؛ و هر بار که می روی، رسيده‌ای و باورکن آنچه بر دوش توست، تنها لاک سنگی نيست، تو پاره ای ازهستی را بر دوش می‌کشی، پاره‌ای از مرا !
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت، ديگرنه بارش چنان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از"او " را با عشق بر دوش کشيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط رکسانا  | 

امشب رحمت دوست جاریست...

مانند رود...

نه!

مانند باران...

اگر دلتان لرزید...

بغضتان ترکید...

کسی اینجا محتاج دعاست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:0  توسط رکسانا  | 

ای خوشا آن روز که در صفحه شطرنج دلت

شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

ای خوشا آن روز که یاد تو در دل داشتم

در دلت خاطره ام بود که ویران شده ام

ای خوشا آن نسیمی که وزد از سر عشق

در تمام تار و پودم مثل گلبرگ شدم

مثل گلبرگی تکیده به زمین افتادم

مثل شاخه ای پژمرده کنده از ریشه شدم

همه هستی من نابود شد

گشته ام ان گل تنهایی که پرپر شده ام

(از رکسانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:40  توسط رکسانا  | 

خوشا به حال آنان كه مي بخشند بي آن كه به ياد آرند ،

ومي گيرند بي آنكه فراموش كنند

زندگی یک جریان مداوم است. شاید در گذشته اتفاقاتی افتاده که فرد به موجودی صخره ای تبدیل شده است. آینده می تواند متفاوت باشد، آینده شاید حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد. دقیق به گذشته نگاه کنیم - چون انسان تنها گذشته ی خود است - گذشته انسان هر امکان تغییر را نفی میکند. اما همیشه فرصت برای نزدیک شدن به خود وجود دارد. هیچگاه تمام درها بسته نخواهد بود. ایمان داشته باشیم که رسیدن به نقطه ی بسیار دور که غیر ممکن به نظر می رسد مسیری را هر چند نامرئی اما باور کردنی خواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:1  توسط رکسانا  | 

عشق نمي پرسه

عشق نمي پرسه...

 عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:14  توسط رکسانا  | 

روز را خورشيد مي سازد، روزگارش را ما

موقعی که چیزی برای از دست دادن نداریم، آزاد هستیم.

وقتی توجهی به ارزش ساختگی خود نداریم، آزاد هستیم.

وقتی که زندگی را به واقع درک میکنیم و دیگران را آزادنه، آنگونه که هستند نه آنچنان که ما میخواهیم باشند، دوست داریم.

رها و سعادتمندیم و جهان را مکانی پر شور میدانیم. ما با این آزادی تازه یافته، در عمل در آفرینش خود سهیم هستیم و دیگر منتظر تایید و یا نگاه ستایشگر دیگران نخواهیم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:8  توسط رکسانا  | 

عشق يعني

 عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني مات هم از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:28  توسط رکسانا  | 

داستان عشق..............

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:

"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت:

"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت:

"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود.

پس عشق به او گفت:

"اجازه بده تا من با تو بیایم!"

غم با صدای حزن آلود گفت:

"آه عشق من خیلی ناراحت هستم. احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.

اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

"بیا عشق تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:

"آن پیر مرد که بود؟"

علم پاسخ داد:

"زمان"

عشق با تعجب پرسید:

"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:53  توسط رکسانا  | 

دلم تنگ شده برات...

قسم به جاودانگي ، قسم به شور عاشقي قسم به غمهاي دلت كه

 مثل يك شقايقي قسم به اون تار موهات ، قسم به اين ترانه ها قسم

 به چشمه چشات ، به اشك بي بهانه ها قسم به آبيِ صدات ، به

 اون صداقت نگات قسم به اون دلايي كه عاشقونه مي شن فدات

 قسم به مهتابيِ شب ، قسم به هرچي راه دور ،

قسم به هرچي نفسه قسم به تك خداي عشق ، قسم به كعبه دلت

 قسم به واژه هاي من ، به خوبي هاي باطنت قسم به هرچي تو

بگي ، حتي به اين دوباره ها دوسِت دارم عزيزكم ، اندازه ستاره ها

قسم به اين مسافرا كه خسته از راه مي رسن به اين دلاي

شيشه اي كه بي بهونه مي شكنن قسم به روزگار پير ، قسم به

 جادوگر بد قسم به جادوگري كه از تو كتابا مي اومد قسم به آسمون

 شب ، قسم به اين دلاي تنگ قسم به سرماي زمين ، به اين همه

 چشماي سنگ قسم به اسم تو كه هست اسم شبِ اين در به در

 چقدر دلم تنگه برات ، بيا که دیگه طاقت دوری ندارم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:52  توسط رکسانا  | 

بار خدایا، از عشق امروزمان برای فردایمان چیزی کنار بگذار
برای روزی که عشقمان را فراموش کردیم چیزی کنار بگذار
یک مشت محبت، محبتی که روزی از ذره ذره وجودمان سرچشمه می‌گرفت و بر دل می‌نشست.
جرعه‌ای وفا و عشق، عشقی که با وجودش همیشه به خود می‌بالیدیم که عاشق‌ترینیم و تمام تار و پود خویش را با زیباییش می‌آراستیم.
پس بار خدایا به امید روزی که هرگز دلها عاری از عشق نشود و چشمه‌های جوشان محبتمان عاری از لطف و صفا نگردد.

آمین

(از رکسانا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:54  توسط رکسانا  |